خرید بک لینک

برچسب: ئئ,ئئ كعسهؤ حسنية,ئئئ غضاخخ بق, نویسنده: ستایش محبی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 18:36

داره سال تموم میشه داره به آخرش میرسه 94 سال خیلی خیلی خیلی عجیبی بود واسه من سالی بود که تا آخر عمرم یادم نمیره یادم نمیره که چی گذشت بم یادم نمیره که چجور گذشت بم هنوز هم که دارم روز های آخرش رو میگزرونم بازم مونده تو همون روز ها باز هم برام مدام و پیوسته داره تداعی میکنه 94 بودنش رو هیچوقت یادم نمیره 94 رو

برچسب: بیستو نهمین جشنواره فیلم فجر, نویسنده: ستایش محبی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 18:36

امروز آخرین روزه ساله 29 اسفند امروز دیگه سال 94 تموم میشه تموووووووووم داره میره میره میره از دور که نگاش میکنم چی میبینم ؟ هیچی واقعا هیچی من از 94 هیچی نمیبینم فقط یه سال دراز و لاغر میبینم که از باریکی در حال خم شدنه سال ن پهنا نداره عریض نیست به جاش تا دلت بخواد دراز و لاغر من از 9 چه بهره ای گرفتم ؟ داره میره امسال داره سال جدید میاد من از خدا چی بخوام تو سال جدید؟ ؟ هیچی نمیدونم هیچی واقعا نمیدونم من ازش هیچی نمیخوام هیچی من از کار خدا سر درنمیارم پارسال ازش اون همه چیز خواستم دم سال تحویل ولی هیچکدومش رو نداد بم حالا که ازش هیچی نمیخوام شاید خودش اوضام رو جفت و جور کنه نمیدونم نمیدونم هیچی نمیدونم از این دنیا و سرگذشت این دنیا هیچی نمیدونم من از هیچی سر در نمیارم پوقتی فکر میکنم بش و از دور نگاش میکنم میبینم من یه نقطه ام یه لحظه یا شاید هم یه «آن» از این دنیا دارم تموم میشم و هیچی نفهمیدم از دنیا سال داره نو میشه و من خوشحال نیستم سال داره نو میشه و من حالم گرفتست سال داره نو میشه و من میترسم از سال جدید اره میترم خوب که نگاه کنی دارم میترسم از سال نو

برچسب: سی امین جشنواره فیلم فجر,سی امین روز,سی امین جشنواره موسیقی فجر, نویسنده: ستایش محبی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 18:36

دلم رو وصلش کردم به خدا سنجاق کردم به خودش دادم دستش دلم رو و گفتم هر کاری میخوای باش بکنی بکن میدونم که صلاحم رو میخواد میخواد من کور نمیبینم مگه میشه نخواد مگه میشه نشه مگه هست ؟ ؟ ؟ چله گرفتم میخوام چله نشینی کنم میخوام تو چهل روز نماز بخونم دعا کنم خدایا اینجا میگم 40 روز یاسین رو میخونم به نیت بر آورده شدن حاجت خدایا خودت میدونی فقط و فقط حمید رو میخوام ازت خدایا یه معجزه میخوام ازت یه این طرفی یه اون طرفی خدایا خودت کمکم کن میدونم به چهل روز نرسیده حاجنم رو میدی فقط کمکم کن دلم رو نرم کن خواهشششششششششش میکنم ازت حالم امشب دست خودم نبود دیدی که پس کمکم کن خدایا کمکم کن خانوادم رو هم همین طور به بزرگی و جلال و عظمتت قسم کمک کن مارو کمک کن خواهش میکنم تمنا دارم ازت خدا تور و به تمام مقدساتت قسم عقل بده عقل بده شعور بده سلامتی بده سلامتی بده دل خوش بده سعادت بده تن سالم بده سلامت بده سعادت بده خوشحالی بده عقل بده دین داری بده ایمان بده ایمان بده ایمان بده ایمان بده ایمان بده لطفت رو از ما دریغ نکن خدایا لطفت رو

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 18:36

از رشته معماریییییییییی متنفرمممممممم حالم بهم میخوره شایدم نه من خوشم میاد ازش تا حدودی ولی این ترم این دانشگاه من اعتماد به نفسم رسیده به صفررررررررررررر زیر صفر کف کف چسبیده زمین له له شدم این جا حالم از بچهاش بهم میخوره بدم میاد از همشون حالم بهم میخوره از استاداش من اولش خیلی قدرتمند وارد شدم ولی بعدش افتضاح از بد هم بدتر مزخرف لعنتی خدایا خودت کمکم کن که بشم همون نه قبلی همون ادم خوب گذشته خدایااین دنیات با آدم چی میکنه خدایا میتونه در عرض سه سوت آدم رو عوض کنه از این رو به اون رو کنه میتونه آدم رو به خاک سیاه بشونه له کنه نابود کنه بترکونه اصن هیچی ازش نزاره بمونه خدایا من مغزم از کار افتاده بی کار شده له شده منهدم شده پکیده اصن خیلی افتضاح شده خیلی خدایا خودت فرج برسون بم خدایا من خودمو کم میبینم بد میبینم اصن نمیبینم هیچی هیچی خدایا خودم رو خانوادم رو مامانم رو بابام رو داداشام رو همه رو کم میبینم نادون میبینم خنگ میبینم خدایا دلم قد آسمونت گرفته قد دریات گرفته خدایا من به هیچکدوم از ارزوهام نرسیدم هیچکدومشون هیچکدوم خدای تمام آرزوها و رویاهای من به دست خود

برچسب: سی ودومین جشنواره فیلم فجر, نویسنده: ستایش محبی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 18:36

من الان عین یک خر در گل مانده ساعت 00:48 دقیقه نصف شب نشستم اینجا دارم عین خر به صفحه ای که توش چیزی مینویسم نگاه میکنم مغزم کاملا از کار افتاذه فردا باید کارهای عقب افتادم رو تحویل بدم الان یک کاری رو شروع کردم نصفه کشیدم ولش کردم همش فکر میکنم که خیلی بده افتضاح کشیدم خیلی بد کشیدم خیلی خیلیییییییییییییییییییییییی بد ولی باور کنید انقدرام بد نیست ولی چون کار منه پس بده بده چون کار منه کاره منه چون بده بده بده عین چی میترسم از استادا از همشون خیلی خیلی زیاد میترسم من خیلی خوب بودم باور کنید تو کاردانی خیلی خوب بودم ولی اینجا تو کارشناسی اصلا خوب نیستم اصلا از خودم راضی نیستم اصلا از خودم راضی نیستم به هیچ وجه از خودم راضی نیستم اصلا اصلا از خودم راضی نیستم اصلا

برچسب: سیو سومین جشنواره فجر,سیو سومین گردهمایی علوم زمین, نویسنده: ستایش محبی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 18:36

انقدر بیچاره شدم که پیش یه ادم هتادو هفت پشت غریبه یه ادم که هیچی ازش نمیدونم و هیچی ازم نمیدونه که عمرا حتی فکرش رو هم نمیکردم برم گریه کنم!!!!!!!!!!!!!!!! خدایا اونم اونجوری راجع به همچین چیزی ؟ که حتی به نزدیکترین کسم هم نگفنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با این خواری و زاری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پیش یه مرد غریبه که !!!!!!!!!!!!!!!!! 40 سال از من بزرگتره!!!!!!!!!!!!!!!!! پروردگارا اونم اون طور که من زار میزدم وسط محوطه دانشگاه !!!!!!!!!!!!!!!!! تو اون ساعت اوج شلوغی کلاس های صبح !!!!!!!!!!!!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا من بعد از گریه کردن پیش استادمون تموم شدن کلاس عصری دوباره اینبار پیش یکی از دوستام که حتی فکرش رو هم نمیکردم اونقدر با زاری و التماس گریه کردم که حتی دلم به حال خودم سوخت که منی که همیشه لااقل جلو غریبه ها حفظ ظاهر میکردم اینجور خوار و خفیف وسط دانشگاه بشینم و گریه کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدایا فقط موقع گناه کردنه که مو رو از ماست میگشی بیرون ؟ که سریع و العقابی ؟ آره ؟ جاهای دیگه نیستی ؟ خدایا تو که دید داشتم خوب میشدم حالم کم کم داشت بهتر میشد آخ

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 18:36

شکررررررررررررررررت خدا جون

حالم خوب شد اصن یه عالمه

امید اومد تو دلم اصن

خیلی ممنونم به خاطر این چند روزه

چی میشد بقبه عمرم هم همینطوری بشه

روزام پشت سر هم

مرسی خداجون

مرسی

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 18:36

باور کن خدا من نمک نشناس نیستم باور کن فقط بعضی وقتا بعضی وقتا که اتفاقا کم هم نیست سرم رو که برمیگردونم نمیبینمت مثل این میمونه که فکر کنی وسط یه بیابون بزرگ وایسادی هیشکی هیشکی هیشکی پیشت نیست هیچ تنابنده ای بعد یهو یه باد شدید یه ظوفان مهیب از راه میرسه که میخواد تو رو از جا بکنه اونوقت نمیدونی حتی به چی دست بندازی که بگیریش که بخوای رو همین زمین نگهت داره که باد بلندت نکنه باور کن خدا همش همینطوره همش انقدر تنها و بی کس که فکر کنی میخوای سرت رو بزاری روی شونه ی یکی اونوقت اون یه نفر جا خالی بده در واقع این جاخالی شونه نیست که با سر بیوفتی کف زمین دارن چارپایه رو از زیر پات میکشن بیرون از زیر پای قلبت اونوقته که دیگه نه میتونی سرت رو صاف بگیری بالا نه میتونی دیگه به کسی اغتماد کنی و سرت رو بزاری رو شونش خدایا هیچوقت جاخالی نده هیچوقت

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 18:36

صفحه بندی